کاش........ میشد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 17:43 توسط khalili| |

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد"

اما به دیگران هم دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام "ایاک نستعین"


اما به دیگران هم تکیه کرده ام


اما رهایم نکن...


بیش از همیشه دلتنگم


به اندازه ی تمام روزهای نبودنم!

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 10:12 توسط khalili| |

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
...

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

و تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 1:15 توسط khalili| |

ایکاش هیچ نگرشی به آینده نداشتیم ‏،‏ اگر نگرش و اندیشه آینده نبود و اگربه آینده فکر نمیکردیم ‏،‏ هرگز از هم جدا نمیشدیم،‏ همیشه و همه جا با هم بودیم،اندیشیدن به آینده باعث شد تا حالمان را از بین ببریم،‏ ازبس به فکر ینده بودیم که حالمان را فراموش کردیم و آنرا فدای آیندیمان کردیم.‏ خواستیم که با هم آینده را بسازیم اما نمیدانستیم که حالمان در حال نابودی است ‏،‏ فراموش کردیم که اول باید پایه های حال را محکم و استوار میکردیم و بعد به ینده می اندیشیدیم،‏ اما همین فراموشی باعث نابودی حال و آینده باهم شد.‏ ایکاش دغدغه آینده را از بین میبردیم و به حالی که درآنیم و با آن زندگی میکنیم می اندیشیدیم و آنرا بهتر می ساختیم،‏ آری امروزمان را باید بسازیم ‏،‏ امروز را باید خوش باشیم و خوش زندگی کنیم و فکر فردا را با خوشی امروز سپری کنیم.‏ نباید گذاشت اندیشه آینده خوشی حالمان را پایمال و فرتوت سازد.‏

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 23:55 توسط khalili| |

همیشه گله میکردم که چقدر
بدریختم،چقدر بد قیافه ام،چقدر زشتم؟ اما امروز به این اندیشه رسیده ام که اگر زشت نبود قشنگ هیچ ارزشی نداشت،‏ اگر زشت نبود قشنگ هم نبود آخه دیگه کسی نمیگفت:‏ این قشنگ است.‏ دیگه اعتماد به نفس دارم ‏،‏ آخه من زشت دیگه ارزش دارم اگر من زشت نبودم توی قشنگ هم وجود نداشتی ‏،پس ارزشمان یکی است باید زشت باشد تا قشنگ هم پدید آید،اگر من زشت نبودم کی به تو میگفت که قشنگ هستی ‏،‏ اینجاست که ارزش زشت بودن خود را نمایان میکند و به بالاترین حد خود میرسد.‏ اگر زشت نبود قشنگ هیچ ارزشی نداشت ‏،‏ هیچ معیاری برای قشنگ بودن نمی ساختند و پدیده به اسم قشنگی هم از بین میرفت.‏ زشت بودن هم خودش یک جور افتخار است زیرا باعث پدید آوردن قشنگی و بالا بردن ارزش آن میشوی.‏

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 0:38 توسط khalili| |

خدایا ....

دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم !

شرطمان این باشد :
که من دعا کنم ؛
و تو از بین آنها انتخاب کنی ،
هر کدامشان را که به دردم می خورد مستجاب کنی !
و هر کدامشان را که فکرمیکنی به صلاحم نیست ،
کنارش بگذاری ... !!!
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 2:48 توسط khalili| |

مهم نیس چقدر حرف تـــــــهِ دلت مونده باشه براشون ؛
مهم نیس چقدر تنها باشی و بخوای درد و دل کنی باهاشون ،
مهم نیس حرفات چقدر مهمه واسشون !
فقط ....
مهمه حرفاتُ تو یک خط بزنی ؛
یک خط بیشتر بشه وقت خوندنشُ ندارن ....
حوصله شنیدنشُ ندارن ،
از کنارت رد میشن !

متاسفــانه آدمهــایی از نسلِ یک خطی ها در حـال افزایش هست ... !!!

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 2:15 توسط khalili| |

تو میخوای من اونی باشم که واقعااا تو میخوای من باشم ؟؟؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم...!!!


نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 2:11 توسط khalili| |

تنها نشسته ام...اما تنها نیستم؛یادت امان تنهایی نمیدهد!


نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 2:7 توسط khalili| |

زندگی کن به شیوه خودت ... با قوانین خودت ...
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند...
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی..
چه خوب ... چه بد... موضوع صحبتشان خواهی شد.
پس زندگی کن به شیوه خودت.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 22:28 توسط khalili| |

یه وقتایی
هست
که باید خودتو بغل کنی
و به خودت بگی
قوی باش
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 22:18 توسط khalili| |

و آن زمان که عاشق می شوی

و می دانی که عشقی هست

و باور داری کسی که تو را دوست دارد

و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..

در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....

و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست

و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی

تنها عشقت و شوق دیدار دوباره اوست که به تو

آرامش خیال می دهد..
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 22:10 توسط khalili| |

منصور حلاج را که میبردند به پای چوبه ی دار
به خواهرش گفتند بیا برای آخرین وداع.
او هم آمد اما بدون حجاب ظاهر. چون چادر
مردها همه بانگش زدند که: پس حجابت کو زنیکه؟!
او گفت: من اینجا مردی جز منصور نمیبینم
اگر مردی به جز منصور میبینید نشانم دهید تا مویم را از او بپوشانم.

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 23:54 توسط khalili| |

وقتی از یه نفر ضربه میخوری . درست مثل این میمونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده . ولی وقتی که می بخشیش . مثل این میمونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 4:58 توسط khalili| |

ماه رمضون و صف شلوغ نونوایی . ماه رمضون صف شلوغ زولبیا بامیه ای . ماه رمضون و صف سبزی فروشی . ماه رمضون و اذان موذن زاده . ماه رمضون و همه خوشگلیهاش اومد .

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 2:13 توسط khalili| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



ترک سیگار الکترو اسموک - گویا آی تی - تک تمپ - گرافیک - وبلاگ